بزرگمادرم شوخی کردن خیلی دوست داشت. یک سال، وقتی مادرم کوچک بود، برای کریسمس یک کوچک گیتار میخواست. بزرگمادرم گیتاررو خرید و بستهبندی کرد و توی خونه مخفی کرد. بهجایش، یک تیوپ خمیر دندان توی یک جعبه گذاشت و زیرِ درخت گذاشت. بدبختانه، بدش فراموش کرد. کریسمسِ صبح که شد، زیرِ درخت هیچ هدیه برای مادرم نداشت، فقط یک تیوپ خمیر دندان. مادرم پرسید، «هدیه نمیدارم؟» بزرگمادرم گفت، «آره، معلومه… » اما نمیتونست پیداش کنه. توی کلی خونه میدوید وقتی مادرم گریه میکرد. پشتِ مبل و زیرِ میز گشت، و آخرش پیداش کرد، اما تا اون وقت مادرم انقدر ناراحت شد که هدیه رو سرِ زمین انداخت. هدیه سر خورد و تمامِ دالان پایین رفت و از در بیرون افتاد. بزرگمادرم تصمیم گرفت که این شوخی خوبی نبود.
Headline image by contentpixie on Unsplash
0